خرید بک لینک

کلافه وسردرگمم!همینجوری اش از خودم و زندگی و آدمهای دوروبرم کم کلافه بودم که باید یک غم بزرگ هم قلنبه بیفتد وسط سفره مان...حس سردرگمی و راه گم کردگی یکطرف، این احساس لعنتی «حالا چه کنم؟» یک طرف دیگر! احساس کسی را دارم که وسط بیابان تنها مانده و نمیداند باید چهکار کند. از کدام طرف برود؟ و کسی را هم ندارد که به او پناه برد.همان قدر بیچاره. بی چاره!کسی که چند لحظه پیشش و چند لحظه بعدش بسیار به هم میمانند و گویی نه تنها مکان را، که زمان را هم گم کرده. انگار هر لحظه که میگذراند، شروع گمگشتگیاش باشد...و حالا وسط بیابان به این فکر میکند که کاش برای این روز مبادایم توشه ای اندوخته بودم. کاش نقشه خوانی میدانستم لااقل!و به تبعش احساس لعنتیِ «به چه درد میخورم اصلا؟» که این وسط نور علی نور میکند اوضاع را...و این که نکند این که میپندارم بیابان است را خودم ساخته ام؟! نکند گمشده ی تصمیمات و رفتار غلط خودم هستم؟؟دیوانه میشود آدم میان این هجوم خیالات بی نتیجه......پ.ن. یادداشتهایی به وقت دو سه روز پس از جمعه سیزدهم دی.... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ و ساعت 20:30 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 16:18

صفحه بندی